تبلیغات
♥♡ دخــــــمل لبــاشــکــی ♡♥ - مـــــرد ...

♥♡ دخــــــمل لبــاشــکــی ♡♥

مـــــرد ...

 

مردی نیمه های شب و در حالت مستی به خانه اش برگشت

و بی اختیار دستش به کوزه ی سفالی گران قیمتی که دست برقضا زنش آنرا خیلی دوست داشت،

برخورد و کوزه شکست، اما مرد بی توجه همانجا به خواب رفت.

صبح که مرد از خواب بیدار شد،

ماجرای دیشب را بیاد آورد و با خود گفت حتما جر و بحث مفصلی را تا شب باید تحمل کند،

بنابراین در حالی که دعا می کرد با زنش روبرو نشود،

متوجه نامه ای می شود که زنش آنرا نوشته بود:

زن: عزیزم من صبحانه ی مورد علاقه ات را آماده کردم و روی میز گذاشتم،

ضمنا باید ببخشی که صبح زود رفتم

اما بهتره بدونی رفتم خرید تا ناهار مورد علاقه شوهر عزیزم را تهیه کنم.

زود بر می گردم، عشق من، دوستت دارم، خیلی زیاد.

مرد که از تعجب کم مانده شاخ در آورد از پسرش پرسید: مگه دیشب چه اتفاقی افتاد؟

پسرش گفت: دیشب وقتی مامان تو رو می برد توی تخت خواب که بخوابی،

سعی می کرد لباس و کفشت رو در بیاره.

تو هم در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی.

هی خانوووم، تنهااااام بزار، بهم دست نزن. من ازدواج کردم. برو سراغ یکی دیگه.

باید بودی و قیافه مامانو می دیدی.

مرد چیز خاصی نگفت اما دیگر سراغ مشروب هم نرفت.


برچسب ها:مرد ♥ غیرت ♥ وفا ♥ عشق ♥ دوست داشتن ♥،

♥ 1394/03/22 ساعت 23:49 توسط raha tiny نظرات()